تبليغاتX
غایت آرزوی انسان , اراده , صیحه
غایت آرزوی انسان , اراده , صیحه

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس-------------خود راه بگویدت که چون باید رفت

خدمت سربازیم  13 روز دیگه تموم می شه . دلم برای یه زندگی عادی تنگ شده. چقدر حال می ده صبح زود پاشی , صبحانه بخوری قبل از طلوع خورشید بری توی خیابون قدم بزنی.طلوع خورشید رو در حالی که نور از لای برگ ها عبور می کنه  و  روی صندلی نشستی تماشا کنی , بعد بر می گردم خونه می رم یه دوش آب گرم می گیرم . بعد از دوش می رم توی اینترنت توی سایت Imdb . آمار فیلم های جدید رو می گیرم و تریلر هاشون نگاه می کنم.دنبال یه فیلم خوب می گردم که امشب دانلود کنم . بعد زنگ می زنم دوستام قرار می زاریم بریم بیرون نهار رو توی رستوران پدیده شاندیز می گذرونیم.موقع برگشت می ریم کوهسنگی و از بالای کوه تمام شهر رو نگاه می کنیم.شب شده بر می گردم خونه , بعد از نماز خانواده دور هم جمع هستن. با هم صحبت می کنیم و در مورد مسائل روز صحبت می کنیم و بعضی وقت ها هم جوک می گیم.بعد شام می خوریم دور هم. حالا نوبت فیلمه. جدید ترین فیلمی رو که توی سایت imdb  رتبه آورده  و البته توی نت هم باشه برای دانلود رو نگاه می کنم. وقت خواب شده باید بخوابم , باید زود بخوابم که بتونم طلوع خورشید فردا رو ببینم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه خبری از بیدار شدن با صدای پرتاب قابلمه وسط آسایشگاه یا کوبیدن خنجر رو درب آهنی نیست .

دیگه خبری از کثافت و خاکی که  روی لباس هامه وقتی می رم میدون تیر نیست.

دیگه خبری از بیابون گردی نیست .

دیگه خبری از زندگی در شرایط سخت نیست.

دیگه خبری از قبر های کنده شده برای 3 نفر سرباز نیست که 1 متر در یک متر باشه بعد بگن سه نفری توی این قبر جا بشین تازه تکون نخورین که پاتون بخوره به میله چادر و چادر رو بندازین.

دیگه خبری از رژه هایی نیست که زانو رو آب بندازه با اون کاپشن سنگین وقتی که انگشتای دستت و پات یخ زده توی برف.

دیگه خبر از آستین کوتاه  توی برف سینه خیز رفتن نیست.

دیگه خبری از فحش و تحقیر های فرمانده نیست.

دیگه خبری از این نیست که مجبور باشی با یه سرباز بی سواد سر و کله بزنی که خودشو موقع دستشویی رفتن به جای این که بشوره با سنگ پاک کنه.

دیگه خبری  از خشم شب نیست که توی کویر بخوای با اسلحه ژ3 توی ردیف چندین کیلومتر رو بدوی و تازه صدای پاهات هم در نیاد و روی صورتت رو با ذغال سیاه کنی که تو شب دیده نشه بعد موقع خواب آبی نباشه که بخوای صورتت رو از این ذغال ها بشوری تا چشمات نسوزن.

دیگه خبری از دستشویی های روباز نیست که هر کی رد می شه نگات کنه.

دیگه خبری از نظافت اجباری آسایشگاه و مرتب کردن  تخت نیست.

دیگه خبری از این نیست که وقتی دلم برای خانواده تنگ می شه مجبور باشم با تلفنی صحبت کنم که هزار تا سرباز پشت سرت ایستاده باشن بگن زود باش دیگه بعد تازه دو نفر دو نفر به شوخی به هم فحش ناموسی بدن و اینگار نه اینگار که یه نفر داره با خانواده اش پشت تلفن حرف می زنه و ممکنه اونا بشنون .

دیگه خبری از دوستای خیانت کار نیست که وقتی نگهبان نیستی برن زیر آبت رو بزنن بگن چرا این نگه بانی نمی ده بعد بندازنت پاسدار خونه .

ولی یه خبری هست ! می دونی چیه ؟ این قدر آهنگ راک گوش می دم که بترکم.دیگه بسه هر چی هیچی نگفتم.



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 5:37 PM توسط علی|

13 روز دیگه خدمت سربازیم تموم می شه . همین .
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 4:58 PM توسط علی|

  دو تا سوال از خودم دائم می پرسم : 

1 -  برای چی آفریده شدم ؟

2 -  غایت آرزوی انسان چیه ؟  

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10:7 PM توسط علی|

یکی گفت : تنهایی بهتر از گدایی عشقه
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:41 PM توسط علی|

شدم انجام دهنده. حرفی برای گفتن ندارم.
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 4:4 PM توسط علی|

فرق دیوانه با بقیه چیه ؟

داشتم فکر می کردم که دیونه وجود نداره...خیلی از کارهای آدم های با شعور به نظرم دیوونگی.نمونه اش خشم هست, همه ی ما تا به حال برامون پیش اومده که خشمگین بشیم.بیشتر دلیل هام شخصی هست و قصدم این نیست که کسی رو متقاعد کنم.

خیلی راحت بگم دختر  بازی می کنه , دلیل داره برای کارش اونی هم که دیوونه اس برای کار خودش دلیل داره... دلیل این دو دسته برام اصلا متقاعد کننده نیس.اینکه این دو تا گروه چه ربطی به هم دارن برای من حسیه که وقتی به دیونه نگاه می کنم  دقیقا همون حسی رو دارم که  وقتی به یه دختر باز نگاه می کنم.

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:43 AM توسط علی|

با این پستم یک ماه دیگه با تاریخ وبلاگم اضافه شد.دیروز حمید رفت زاهدان.بد به حالش.دلم خیلی براش سوخت.یه لحظه تو این فکر رفتم که مثل من که قبلا  می خواستم برم شهر دیگه اونم الان ساکش رو داره می بنده.چند لحظه ای می ایسته و به اتاقش خیره می شه در حالی که همه جا ساکته.پایین همه منتظرن که باهاش خدافظی کنن.بیچاره مادرش, چه حسی داره الان.بدتر از همه اینه که می دونی با پای خودت داری می ری به جایی که پر از ناراحتیه.تنها هستی.
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 4:23 PM توسط علی|

نمی دونم که تا به حال برای شما هم اتفاق افتاده که یه دفعه احساس کنید همه چیز زندگیتون عجیب  شده !

اگر دارید مطلبم رو می خونید اونو آروم و بدون هیجان بخونید.اینجوری شاید بتونید احساسم رو درک کنید.البته حرفام زیاد مهم نیستن برای شما .شاید همون چیزای عادی باشه ولی از داخل این بدن که من دارم بهش نگاه می کنم یه جور دیگس.

تا حالا این قدر ...نه! نمی دونم چطور حسمو بیان کنم.دارم به این فکر می کنم که ولش کن اصلا لازم نیست بنویسمش اینجا.ولی اگر بنویسم احساس بهتری دارم.به این فکر نکن که اوه چی قراره تعریف کنم!!

اصلا چیزی نیست که بخوام تعریف کنم.فقط یه حسه بده.حسی که می گه هیچ کمکی از دست کسی بر نمیاد.قبلا عادت داشتم که اصلا مشکلی ایجاد نکنم که بعد خودمو سرزنش کنم.ولی همیشه اینکارو می کنم.مثل شن می مونه , هر چقدر که بیشتر تو مشتت فشارش بدی , بیشتر می ریزه و از کنترل خارج می شه.هر چقدر بیشتر دوست دارم مشکل نداشته باشم بیشتر مشکل پیدا می کنم.دارم فکر می کنم! به اینکه چند ساله که به دنیا اومدم.....21 سال و چند ماه.از موقعی که  تعریف احساس رو درک کردم  منتظر بودم تا روزی برسه که مشکلی نداشته باشم که برام مهم باشه.چون مشکلای ریز همیشه هستن , فقط می خواستم که مشکل بزرگی نداشته باشم... میخواستم یه نمونش رو تعریف کنم ولی اینقدر نمونه تو ذهنم اومد که انرژیش رو ازم گرفت.ولش کن ....این وبلاگ تو این جهان به این بزرگی بین این همه سایت! توسط من بین چندین میلیارد مردم که هر کدوم فکر می کنن....فکر می کنن.....نمی دونم.شاید فکر می کنن که یا این سوال رو از خودشون می پرسن که چرا خدا من رو آفریده! هدفش از ساخت من چی بوده؟ .....چرا فکر می کنی که یه عضو مهم از این جهان هستی!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 5:59 PM توسط علی|

امروز روز دوم از برج 6 است.دیروز دوستم  علی که از دوم هنرستان تا الان با هم دوست بودیم رفت سربازی در نیروی انتظامی.2 ماه دیگه بر می گرده از آموزشی.تا اون موقع من 1 سال کامل خدمت کردم.چند ماه دیگه از سربازیم بیشتر نمونده.دوست ندارم زیاد در مورد سربازی حرف بزنم ولی امیدوارم کسی حالا حالا ها هوس نکنه که بره خدمت.روز 19 برج 4 امسال 21 ساله شدم.توی این 21 سال تا به حال این قدر توهین  یه جا گیرم نیومده بود.یه چیز دیگه هم هست! فهمیدم توی این 21 سال چقدر به آدما اعتماد بی جا داشتم .این ادمایی که تو خدمت هستن همون افراد شخصی ای هستن که قبلا توی خیابون باهاشون برخورد می کردم.چقدر بد ذات شدن.جوری که وقتی یه نفر مودب می بینم خیلی به وجد میام.دوست ندارم گرگ باشم و همینطور دوست ندارم مثل بره باشم.انسان بودن لذت بخشه.لذت بخش.
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:38 PM توسط علی|

هر كدوم از ما از قبيله ي انسان ها سر نوشت منحصر به فرد خودمون رو داريم.سرنوشت كدوم ما از اون يكي مهمتره ! هر كي هستم و هر كجا كه هستم , من خودم هستم.با تمام بدي ها و نواقصم.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 4:25 AM توسط علی|



كد قالب جدید قالب های پیچك